امکان خرید آنلاین ندارید؟ از طریق واتس‌اپ با ما در ارتباط باشید.

مجسمه حکیم ابوالقاسم فردوسی (خوان سوم: جنگ رستم و اژدها)

6,970,000 

هفت‌خوان نام نبردهایی هفت‌گانه در شاهنامهٔ فردوسی هستند که رستم پسر زال و اسفندیار پسر گشتاسپ آن‌ها را به انجام رسانده‌اند. هفت‌خوان رستم شامل نبردهایی می‌شود که رستم برای نجات کیکاووس، شاه ایران، که در اسیر دیو سپید بود، انجام داد.

تندیس خوان سوم، برداشتی از خوان سوم شاهنامه فردوسی است.

در آغاز حکومت کیکاووس، دیو سپید به همراه سایر دیوها به سرزمین مازندران حمله کرده و آن‌جا را تصرف کرده بودند. کیکاووس در اقدامی بی‌خردانه با لشکری به سمت مازندران رفت تا دیو سپید را از بین ببرد. او از دیو سپید شکست خورد. دیو سپید چشم آن‌ها را نابینا کرد و آن‌ها را در زندانی تاریک و وحشتناک زندانی نمود.

کیکاووس مخفیانه قاصدی نزد زال فرستاد و از او خواست تا رستم را به کمک آن‌ها بفرستد. زال ماجرا را با رستم در میان گذاشت. رستم چنین جواب داد: ای پدر! من به کمک آنها می روم. به امید خداوند بتوانم کیکاووس را آزاد کنم و دیو سپید را نابود کنم. سپس با رخش، تمام روز را تاخت تا به دشت پهناوری رسید.

منبع: ویکی پدیا

(دیدگاه 1 کاربر)
پاک کردن
  
وزن 4080 g
ابعاد 18.5 × 25 × 59 cm
پتینه

برنزی, سفید استخوانی, سفید دودی, مشکی خاکی, مشکی طلایی, مشکی مسی, مشکی نقره ای

خوان سوم: کشته شدن اژدها به دست رستم

رخش تا نیمه شب در چرا بود. اما دشتی که رستم بر آن خوابیده بود، خانه‌ی اژدهایی بود که از ترس آن، شیر و پلنگ و دیو جرات گذشتن از آن دشت را نداشتند. وقتی اژدها به خانه‌ی خود بازگشت، رستم را خوابیده و رخش را در چرا دید. شگفت‌زده شد که چگونه کسی جرات کرده به آن‌ دشت بیاید؟ دمان رو به سوی رخش گذاشت.

رخش بی­درنگ به بالین رستم تاخت و سم خود را بر خاک کوبید و گرد و خاک کرد و شیهه کشید. رستم از خواب بیدار شد و فکر جنگ کرد. اما اژدها ناگهان با جادویی ناپدید شد. رستم گرد خود به بیابان نظر کرد و چیزی ندید. به رخش خروشید که چرا وی را از خواب بیدار کرده است و دوباره سر بر بالین گذاشت و خوابید. اژدها باز از تاریکی بیرون آمد.

رخش باز به سوی رستم تاخت و سم خود را بر خاک کوبید و گرد و خاک کرد. رستم بیدار شد و بر بیابان نگاه کرد و باز چیزی ندید. دژم شد و به رخش گفت:
«در این شب تیره اندیشه­ی خواب نداری و مرا نیز بیدار می­خواهی؟ اگر این بار مرا از خواب باز داری سرت را به شمشیر تیز از تن جدا می­کنم و خود پیاده به مازندران می روم. گفتم اگر دشمنی پیش آمد با وی مستیز و کار را به من واگذار. نگفتم مرا بی­خواب کن. زنهار تا دیگر مرا از خواب بر نینگیزی».

سومین بار اژدها غران پدیدار شد و از نفس خود آتش فرو ریخت. رخش از چراگاه بیرون دوید اما از ترس رستم و اژدها نمی­دانست چه‌کار کند که اژدها زورمند و رستم تیز خشم بود.

سرانجام مهر رستم او را به بالین خود کشید. چون باد پیش رستم تاخت و خروشید و جوشید و زمین را به سم خود چاک کرد. رستم از خواب خوش برجست و با رخش بر آشفت. اما خداوند چنان کرد که این بار زمین از پنهان ساختن اژدها امتناع کرد. در تاریکی شب چشم رستم به اژدها افتاد. تیغ از نیام کشید و چون ابر بهار غرید و به سوی اژدها تاخت و گفت: «نامت چیست که جهان بر تو سر آمد. می­خواهم که بی­نام بدست من کشته نشوی.»

اژدها غرید و گفت: «عقاب را یارای پریدن بر این دشت نیست و ستاره این زمین را به خواب نمی­بیند. تو جان به دست مرگ سپردی که پا در این دشت گذاشتی. نامت چیست؟ جای آن است که مادر بر تو بگرید.»

رستم گفت: «من رستم دستان از خاندان نیرمم و به تنهایی لشکری کینه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببینی.» این را گفت و به اژدها حمله کرد. اژدها زورمند بود و چنان با رستم گلاویز شد که گویی پیروز خواهد شد. رخش چون چنین دید ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شیر از هم بدرید. رستم از کار رخش خیره ماند. تیغ برکشید و سر از تن اژدها جدا کرد. رودی از خون بر زمین فرو ریخت و تن اژدها چون لخت کوهی بی­جان بر زمین افتاد. رستم خدا را یاد کرد و سپاس گفت. در آب رفت و سر و تن خود را شست و سوار رخش شد و باز به راه افتاد.

  1. محمد دوستی (مالک تایید شده)

    بسیار بسیار با کیفیت ساخته شده است همانند تصاویر

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه خود را بنویسید

در حال به‌روزرسانی…
  • هیچ محصولی در سبد خرید نیست.
ارتباط سریع
instagram
whatsapp